آدرس هاي ورودي: www.vahid1391.takblog.ir www.ara91.bdl.ir
آدم بايد چه جوري باشه؟
اگه سربزير و متفكر و تو خودش باشه، ميگن: افسردگي داره، روانيه، سيماش قاطيه !
اگه بگو بخند و شاد و شنگول ياشه، ميگن: جلفه، دلقكه !
اگه چاق باشه و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده !
اگه لاغر و جمع و جور باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه !
اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه !
اگه از حقش بگذره، ميگن: بي عرضست، حيف نون و دست و پا چلفتيه !
اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه !
اگه با عيالش مشكل نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده !
اگه مردسالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده !
اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو ميكنه، اهل زدو بنده !
اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولاشو انبار ميكنه، جون به عزرائيل نميده !
اگه زبون باز و چاپلوس و متملق باشه، ميگن: معاشرتيو دوست داشتنيه !
و در آخر اگه راست و درست و بي كلك باشه، ميگن: هيچي نميشه، به در لاي جرز ميخوره !
واقعا آدم بايد چه جوري باشه؟
1- محمدرضا گلزار --- كلوب زيبايي
2- بهرام رادان --- كافي شاپ
3- پرويز پرستويي --- كارمند دادگستري (قبلاً)
4- پژمان بازغي --- فروش اقساطي خودرو
5- علي لهراسبي --- تبليغات
6- تهمينه ميلاني --- معماري داخلي
7- قاسم افشار --- آهن فروشي
8- رضا كيانيان --- مجسمه سازي
9- حسين زمان --- استاد دانشگاه
10- يوسف تيموري --- فروشگاه لوستر فروشي
11- مهتاب كرامتي --- مزون لباس
12- محمد سلوكي --- پيك موتوري و نمايندگي پارس
13- نيما مسيحا --- كارخانه توليد واكس
14- فتحعلي اويسي --- كارمند شبكه اول سيما (قبلاً)
15- ليلا حاتمي --- كافي شاپ
16- محمود شهرياري --- فروش اشياء عتيقه (قبلاً)
17- بهنوش بختياري --- منشي صحنه
18- ساعد هدايتي --- كارمند بيمارستان
19- رضا رشيدپور --- محاسبات ساختماني
20- امين تارخ --- آموزشگاه بازيگري
21- سيد محمد حسيني --- معاملات املاك در امارات
22- بهرام شفيعي --- ساخت و ساز
23- مريلا زارعي --- تجارت
24- سيدجواد يحيوي--- كشت گندم
25- عليرضا دبير --- فروشگاه شكلات
26- رامبد جوان --- تبليغات
27- ماني رهنما ---- تدريس آواز
مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!
اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!
اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!
اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!
اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نميشود!
اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!
اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره...
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است.
يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند !
عشق اونم از نوع كامپيوتري
كاشكي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم ...
كاشكي كيبوردت بودم هميشه در انگشتات بودم ...
كاشكي هدفونت بودم هميشه در گوشت بودم ...
كاشكي موست بودم هميشه تو مشتت بودم ...
كاشكي پسوردت بودم هميشه توي فكرت بودم...